? کلبه مهربونی
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
کلبه مهربونی
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390
م

قصه از حنجره ایست

که گره خورده به بغض

یک طرف خاطره ها

یک طرف فاصله ها

در همه آوازها

حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست؟

تا به آن تکیه کنم

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست


به نظر شما معنی این شعر چیه؟


یکشنبه 5 تیر‌ماه سال 1390
...

آدمک آخر دنیاست بخند /

آدمک مرگ همین جاست بخند /

دست خطی که تو را عاشق کرد /

شوخی کاغذی ماست بخند /

آدمک خر نشوی گریه کنی ! /

عاشقی شوخی بی جاست بخند /

آن خدایی که بزرگش خواندی /

بخدا مثل تو تنهاست بخند /



خدایا قربونت بشم.... چقدر کارات جالبن

دقیقا امشب از ته دل گریه کردم و آخر شب دیدم یه ناشناس اینو برام فرستاده!!!





شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390
شهادت حضرت فاطمه

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِکَتِهِ‏، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا زَوْجَةَ وَلِیِّ اللَّهِ وَ خَیْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏، السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ
منبع:http://hamshahrijavan.blogsky.com/


جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390
دل نوشته


تغییر سبک و روش  درست زندگی، اعتماد به نفس و امید به رحمت خدای مهربون کلید هر موفقیتیه

من انجامش دادم و خیلی چیزا عوض شد که فکرش رو هم نمیکردم!

خیلی راه مونده تا به اون بالا بالاها برسم اما از همینجام که نگاه میکنم مناظر اطراف و مسیر آینده به نظرم قشنگه... پر از لطافت و زیبایی...

میگن دنیا ارزش نداره! مگه میشه دنیایی که باهاش آینده و عشق ساخته میشه ارزشی نداشته باشه، حالا کوتاه و بلند بودنش مهم نیست، مهم چیزاییه که بدست میاریم و چیزایی که باید ازشون بگذریم تا به اوج برسیم... برسیم اون بالا بالاها که راحت بتونیم با خدا یا هرکی که دوست داریم یه خلوت بسازیم و حرف بزنیمو حال عاشقانه داشته باشیم...

باید داشت تا بشه بخشید, حتی یه دونه خرمارو یا حتی یه عشق رو... باید بدستشون آورد، باید تلاش کرد، وقتی براش تلاش کردی و بعد بخشیدیش طعم شیرینش تا عمق وجود آدم نفود میکنه و آدم رو لبریز شادی میکنه و لبخند کنار لبش میشینه

خدا رو دوست دارم، دنیا رو دوست دارم چون توش خدامو شناختم، همه آدما رو دوست دارم چون بهم فرصت میدن تا ببخشم و وسیله ای هستن تا عشقمو به خدا ثابت کنم... هم فقیرشون و هم غنیشون و هم سطوح متوسطشون!... همشون دست به دست هم دادن تا نردبانی بشن برا بالا رفتن! ... نگاه کردن به این نردبان بسه!... باید حالا که فرصتش داده شده ازش استفاده کرد...


الان سرشار از احساس دوست داشتن و دوست داشته شدنم!





چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389
...


دلم تنگ است غم دارم امشب....



پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1389
۲۱ مرداد ۸۹

خدایا ممنون یه عالمــــــــــــــــــــــــه

 

خدا خیلی مهربونه و لطف و کرمش زیاد، آدم فقط باید بخواد و شروع کنه، بعد خدا راهو براش باز میکنه

خدا بهم فرصت آشنایی و همکاری با آدمای مختلفیو در زمینه کاری داد و همینم باعث شروع همکاریهایی شد

فعلا که سرم شلوغه، پروژه دانشگاه از یه طرف، کارای کوچیک و بزرگ دفتر از یه طرف وحالا مدیر ساختمان سازی یه کارخونه بزرگ شدم!

چون یه دفعه این همه کار بهم محول شد و فرصت برنامه ریزی نداشتم خیلی خسته شدم اما هفته دیگه از روی برنامه جلو میرم

 

فقط خدایا یه نفر که باهاش خوشبخت بشم رو بهم بده تا حالا که خیالم از بابت کار راحت شده، به آرامش روحی هم برسم، واقعا وجود یه همراه رو کنار خودم لازم دارم

 

دیگه اینکه روزه نمازای همه قبول

برا منم دعا کنیناا

 

 


یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1389

سلام...

تا حالا به خودتون نامه نوشتین؟

من چند سال قبل که خیلی تحت فشار بودم نشستم و برا خودم یه ایمیل نوشتم؛ امروز که میلمو نگاه میکردم چشمم به اون ایمیل افتاد. عنوانش درد دل بود؛ درست روز آخر قبل قبل اینکه بیام خونه تو سایت نوشته بودمش؛ خوندمش و یاد خیلی چیزا افتادم با اینکه کمی ناراحت شدم اما در کل خوشحالم!

کاش الانم مثل اونوقتا همونقدر ساده مونده بودم اما درسای زندگی باعث شد کمی از طرز فکرام عوض بشه بعضیاش بهتر و بعضیاش خودخواهانه تر بشه!

بعضی وقتا از خدا دور شدم و نبودشو احساس کردم و بعد مثل این بچه هایی که اشتباه میکننو با حالت خجالت و زیرچشمی مامانشونو نگاه میکنن تا ببینن مامانشون بهشون لبخند میزنه که دوباره بخندن همونجوری برگشتم و به خدا نگاه کردم!

تو این مدت با خیلیا آشنا شدم؛ با خیلیا حرف زدم؛ آخرش متوجه شدم آدم هر قدرم بخواد منطقی باشه آخرش این دلشه که براش تصمیم میگیره؛ نه پول و نه ماشین و نه خونه!

مهم اینه که دل به کی دل ببنده؛ کنار کی احساس امنیت و آرامش کنه؛ کنار کی دیگه هیچی از دنیا نخواد

خیلی احساس قشنگیه؛ اما اگه دو طرفه نباشه آدمو از بین میبره

غم عشق و دوری و وصل و جدایی همشون قشنگن؛

تجربش به همه چی می ارزه

با اینکه ممکنه به وصل نرسه و کمر آدمو خم کنه اما باید تجربش کرد چون در سالهای آینده احساس خوبی به آدم میده!

:)



جمعه 13 آذر‌ماه سال 1388

زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس



همیشه بخند

هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم


پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1388
Good Night and Good Mourning

Good Night and Good Mourning

© By Lorrah Claudin

The glow of the moon
Casting its shadow
Erie on this perfect clear night
You leave me too soon
The tears start to flow
And I lose control
As you sing me, sing me to sleep

Lullaby and goodnight
Go to sleep my sweet baby
Dream a dream, A beautiful dream

A star burned out
I tried not to cry
You left me alone, all hope gone
Although I can try and pray
Through tears in my eyes
To get through on my own
Please just sing, sing me to sleep

Lullaby and goodnight
Go to sleep my sweet baby
Dream a dream, A beautiful dream

Dreams come and go
Filling me with sorrow
You held my hand through it all
But no
I will not awake tomorrow
I just can't take the pain
One last time, sing me to sleep

Lullaby and goodnight
Go to sleep my sweet baby
Dream a dream,a beautiful dream

Promise me you'll do this right
Don't tell me goodbye
Just kiss me goodnight
And try not to cry
As I whisper one last time:
"Goodnight and
Good Mourning"


پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1388
*

نمیدونم چه احساسی دارم...نمیدونم چه احساسی بایدداشته باشم... فقط میدونم این حالتو دوست ندارم

به گذشته که نگاه میکنم میبینم چقدر بی دغدغه بودم! شایدم شکل دغدغه هام فرق میکرده ولی الان تحملش خیلی سخت تره...

سرم درد میکنه... مثل اینکه مغزم از سرم و فکر و خیالامو خودم خسته شده!!! ... میخواد از این زندان بیاد بیرون!

بعضیا فکر میکنن خیلی شادم... بعضیا فکر میکنن موفقم... بعضیا فکر میکنن همه چی دارم... بعضیا فکر میکنن خوبم... بعضیا فکر میکنن کلاس زیادی میزارم... خلاصه هر کسی یه جور فکر میکنه...

معلومه هیچ کدوم منو نفهمیده!!!!

شایدم من آدم شناس خوبی نیستم و همه رو خوب میبینم یا شایدم بقیه دارن سوئ استفاده میکنن... نمیدونم

میخوام برم سفر... واقعا احتیاج دارم

هیچ موقع فکر نمیکردم اینقدر ساده بودم!!! هیچ وقت فمر نمیکردم بقیه اینقئر دورو باشن....


دلم شاهزاده رویاهای بچگیمو میخواد ولی بدون هیچ رویایی....!!!!




1 2 3 4 5 ... 16 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 139401


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
------------------------------------- -------------------------------------